داستان انتظار...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

 

 در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

 

 

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

 

 

 

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

 

 

و گفت:

 

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.

 

نویسنده : امیر بازدید : 215 تاريخ : 20 / 2 / 1392 ساعت: 8:04 بعد از ظهر
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها