داستان انتظار...

خرید بک لینک

 

 در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

 

 

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

 

 

 

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

 

 

و گفت:

 

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.

 

ساحل آرام...

ما را در سایت ساحل آرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: امیر بازدید: 1451 تاريخ: 20 / 2 / 1392 ساعت: 20:04

صفحه بندی